در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «اندیشه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : اندیشه سطحی شماره 44 و اندیشه سطحی شماره 43 و اندیشه سطحی شماره 42 و اندیشه سطحی شماره 38 و اندیشه سظحی شماره 39(بلوند) و اندیشه سطحی شماره 40 و اندیشه سطحی شماره 23 و اندیشه سطحی شماره 24 و اندیشه سطحی شماره 25 و اندیشه سطحی شماره 16 و اندیشه شماره 17 و اندیشه سطحی شماره 18 و اندیشه سطحی شماره 6 و اندیشه بسیار سطحی شماره 7 و اندیشه سطحی شماره ۸ و اندیشه سطحی 2 (عشق) و اندیشه سطحی شماره 3 (دوستی) و اندیشه سطحی شماره 4
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
شروع دسترسی پیدا کنید
چیزی که الان دارم مینویسم مصداق بارز اندیشه سطحیهولی همین اندیشه های سطحی برای مغز ما میشن معضلاتی که نمیتونیم حلشون کنیم.و کم کم مثل یک بالون سمی گنده میشن و تو صورتمون میترکن و نابودمون میکنن.اگرچه هر ثانیه از روزایی که داره میگذره احساس نابود شدن میکنم ولی با این همه بعضی وقتا یه اتفاقایی میوفته که حتی بیشتر از روزای عادی حس میکنم زندگی یه استخون سفت گیر کرده تو گلومه.خوشحالم که کسی اینجا نیست که بخواد چیزایی که مینویسم رو بخونه ولی در عین حال انگار دارم جایی حرف میزنم که صدام شنیده میشه.خلاصه که بگم من یه دانشجویی هستم که وقتی 18 19 میگیرم معدلم میاد پایین.چون در طول ترم خیلی فرت و فرت 20 میگیرم از بس که سخت کوشمامروز جمعه 25 خرداد فاکینگ 1403 دو تا از اساتید جفتشون به من 18 و یکی 18.75 دادن خصوصا از 18.75 انتظار نداشتم...فکر میکردم بهم 20 میده خلاصه جمعه رو با جر دادن اساتید ایران زمی...
ادامه مطلب روال وبلاگ من نوشتن متن های طولانیه...این روزا یه وضیعیتی دارم که اصلا حرفهام توی کلمات نمیگنجه و اصلا حوصله هیچ اضافه گویی رو ندارم.از طرفی حس میکنم اگر هیچی ننویسم اینجا دوباره زیادی تو افکارم فرو میرم و دچار فروپاشی روانی میشم...پس میشه گفت ساده ترین چیزی که میتونم بگم الان اینه که در موقعیت خوبی نیستم...پر از حرفهای نگفته شدم و این چند هفته واقعا بهم فشار روانی وحشتناکی وارد کرده.افسردگی, فلسفه, اضطراب, خاطرات ...
ادامه مطلب این روزا حال عجیبی دارم.نه اینکه عجیب بودن برای من عجیب باشه،اما حقیقتا و عمیقا چیزی حالم رو بهتر نمیکنه و هر چیز کوچیکی خسته و عصبیم میکنهاین چند هفته ای که گدشت من بهترین اتفاقا برام افتاد و ذره ای شادی رو حس نمیکنم.بخشی از من پذیرفته که بعد از شادی ها بدبختی میاد.هیچ وقت نمیتونم شاد باشم یا حس کنم همه چیز داره بهتر میشه.اصلا به این اعتقاد ندارم.افسردگی, فلسفه, اضطراب, خاطرات ...
ادامه مطلب این روزا من رشد رو درون خودم حس میکنم.یه زمانی بود من فکر میکردم برای ادم بهتری بودن لازمه خشم خودتو کنترل کنی.لازمه بخشنده تر باشی دوستانه تر باشی.اما الان که بزرگتر شدم کاملا میدونم مهربانی بزرگترین دستاورد وجودی انسانه و هرکسی لایقش نیست.وقتی میبینم یکی باهام رفتار اشتباهی داره با افتخار میزنم پاره اش میکنم.یه افعی میتونه نیش نزنه اما همیشه باید هیس هیس کنه...این درسا خیلی درسای خوبین که دارم میگیرم.احساس میکنم نسبت به قبل انسان بهتری ام.چون برای خودم،خود بهتری ام.عشق, شعر, خاطرات, دلنوشته ...
ادامه مطلب همین چند دقیقه پیش فیلم بلوند رو دیدم.چرا دروغ...من اصلا ادم شادی نیستم.پر از غم و تاریکی.مثل بچه مدرسه ای که کلی کتاب رو که حتی نیاز نداره هر روز با خودش میبره اینور اونورو داشتم به این فکر میکردم چطوریه که درد و ناراحتی سر راهم پیدا میشه؟انگار یه قسمتی از من همیشه تو گذشته مونده...مثل مرلین...مرلین وقتی فهمید حامله اس خوشحال شد...ولی بعد به یاد مادرش افتاد و وقتی مامانش رو دید ناراحت شد و ترسید.تهش فهمید اگر بچش نباشه همه چی بهتره...چون هیچ وقت بخودش اعتماد نداشت...اون بچه ای که مرلین یه زمانی بود و زیر میز قایم میشد خیلی ترسیده بود.مرلین دیگه نورما جین نبود،ولی بازم اون مرلین،توی چییزی که نورما کشیده بود گیر داشت..خیلی ترسیده بود...ترس و درد ادمو تموم میکنن...من کتاب خاطرات مریلین رو خونده بودم...چیزی از عشق 3 تایی و دو بار بارداری غم انگیز توش نبود برای همین خیلی حس جدیدی از فیلم گرفتم...
ادامه مطلب رسیدیم به عدد ثبات....از نظر من هیچ عددی و هیچ چیزی با خودش ثبات نمیاره و فقط تلاش شخص خود ادمه که میتونه به اونجا برسه...فرزند بودن خیلی سخت تر از مادر بودن یا پدر بودنه...بطرز عجیبی فرزند بیشتر اشتباهات مادر و پدرش رو میبینه...خیلی زیاد.تا حدی شاید بشه گفت مامان بابا همیشه فرض رو بر این میزارن که:"درست میشه" "بچه اس هنوز" "یاد میگیره" برا همین شاید وقتی بچه ها گند میزنن خانواده ها انچنان شاکی نشن...اما امان از وقتی که حس میکنی مامانت یا بابات داره یجا اشتباه میکنهاصلا انگار اخر دنیاست...مامانم همیشه از نظر من زیادی مهربون بوده.بجز راز مثلث برمودا،ارتباط مارها و پای چپ آقای عسگری و بیشعوری مردها یه چیزی که هنوز برام بی جواب مونده مهربونی مامانمه.من از اینام که وقتی یکی قانونم رو میزاره زیر پا اگر جرش ندم انقدر بهش بی توجهی میکنم تا بمیره.چون اوصلا ادمای غوضی زر زر کننده دوست دارن دیده بشن...
ادامه مطلب خب... این هم یک مطلب رمز دار دیگس من نمیخوام هرچیزی رو به همه بگم. من کاملا مخالف این موضوع هستم که تو باید به ادما اهمیت بدی یا اینکه به این فکر کنی که به چی فکر میکنن... من اصلا باور ندارم که تو باید هر کاری که میکنی رو به مردم بگی... خب پس،من اینجا برای خودم مینویسم و برای عده کمی که شاید اهمیت بدن نه بخاطر اینکه به من اهمیت میدن بلکه بخاطر اینکه میتونن با چیزی که میگم همزاد پنداری کنن و یه قسمتی از دردشون کم شه......
ادامه مطلب چقدر حرف درداور زدم.دهنم بوی خون گرفت...یه دیالوگ از یه فیلم بود که میگفت: این خاطره های خوبی که وقتی بهش فکر میکنم حالم خوب میشه،فقط شاید توی عمرم 3 بار دیگه بهش فکر کنم.و چنین چیزی که انقدر بهم حس خوبی داده فراموش میشه...یکی از دلایلی که من مینویسم حفظ خاطراته. پس باید درباره چیزایی که واقعا حالم رو خوب میکنه هم بنویسم :)من و دوستم جفتمون یک رشته میخونیم توی دو تا دانشگاه متفاوت. و از قضا هر دو یک استاد مشترک داشتیم :) این استاد مذکور یه ادمیه شدیدا سوژه و چون ممکنه از اون چیزی که من فکر میکنم مشهور تر باشه اسمش رو نمیاریم...خلاصه وقتی داشتیم با دوستم حرف میزدیم کلی به این ادم خندیدیم...حالا چرا؟ چون همه چیش عجیبه....من تاحالا باهاش کلاس نداشتم برای همین فقط ادای ظاهریش رو درمیاوردم.شما تضور کن یه کچل چشم طوسی...خیکی و قد کوتاه تکیه میده به دیوار یه کیف دوشی قهوه ای هم داره.اپل واچش هم ه...
ادامه مطلب سقط جنین جز مسائلیه که زیاد بهش فکر میکنم.نه اینکه مدافع باشم یا مخالف فقط صرفا برام جالبه که مثلا بعضی کشورها که اگه ولشون کنی ادم کشی میکنن چطور به جنین هایی که عملا لخته خون هستن میگن انسان و سقطشون میشه قتل؟یه عکس دیدم که عکس یه جنین بود و روش نوشته بود:" I am already somebody"تو دلم گفتم آدم کوچولو،من بعد از 20 و خرده ای سال هنوز somebody نشدم...برای هر رفتاری باید به خودم و دیگران جواب پس بدم...حتی گربم دوستم ندارهاگه بیشتر از یه حدی غذا بخورم داداشم برمیگرده میگه:یکم به خودت برس!خلاصه که من بعد از این همه کسی نیستم...چطوری تو یه کسی شدی واسه خودت؟کودکان کلا یه بحث عجیبی هستن...مثلا ادمای دیندار،حکومت ها،فک و فامیل و ... همشون میگن سقط جنین بدهفقط زنهایی که در استانه پذیرش مسئولیت خطیر هستن شاید اینو یه گزینه ببینن...زنها وقتی به سقط جنین فکر میکنن درواقع به کشتن کسی فکر نمیکننبه این...
ادامه مطلب من یه زمانی دلم میخواست اون حس رو تجربه کنم که بخاطر یه چیزی حاضر باشم هرکاری بکنم.حقیقتا الان دارم تو اون حس غلت/قلت میزنم... من مثل یه ماهی توی روغن برای رسیدن به فقط چند ثانیه ارامش جلز و ولز میزنم...و نیستش...مثل یه گربه مادر که بچه اش رو گم کرده باشه.از این ور به اون ور.با تمام وجودم میگردم.با استیصال از زمین و زمان میخوام که فقط فقط یه لحظهیه روز.من توی اضطراب اب پز نشم.فقط یبار بعد از سالها.این اضطراب از اوناست که اسنخونت رو مثل اسید میسوزونه. استخون که نداشته باشی نمیتونی وایسی. وقتی ایستادن نباشه زندگی هم نیست.از کار میوفتی و تموم میشی.خیلی زود دیگه "بودن" معنای خودش رو از دست میده.و از خودت میپرسی:"چرا من نمیمیرم؟" ...
ادامه مطلب برای من همیشه خودکشی یه گزینه بوده. حالا چه مردم خوششون بیاد چه خوششون نیاد.بعلاوه اعتقاد دارم اگر یکی خودشو میکشه نباید نجاتش داد.درد بازمانده بودن اونم وقتی خودت واقعا دلت نمیخواد بدتر از مردنه.اما چیزی که عمیقا ازارم میده اینه که وقتی اسم خودکشی میاد همه میگن:زندگی کن تو جوونی کلی تجربه هست این کارو کن اون کارو کنو خب...جوونی یعنی حس جوونی داشته باشی.چیزی که من ندارم.و خقیقت اینه که من تقریبا همه تجربه هایی که مردم میگن حال ادمو خوب میکنه رو داشتم و همش فقط حالم رو بدتر کرده.من نمیدونم چطور میشه با زندگی کنار اومد.تنها دلیلی که خودکشی نکردم ترس از اینه که واقعا همه مشکلات رو حل نکنه. اگر بعد از این چیزی باشه چی؟فقط دارم منطقی نگاهش میکنم.هرکسی میگه جهان پس از مرگ وجود نداره فقط برای خودش یه توجیه جور کرده تا مجبور نباشه به وجدان خودش جواب پس بده.هیچ کدوم از ما اونطرف نبودیم.نمیدونیم واق...
ادامه مطلب امروز 4 روز میشه که باهاش حرف نزدم.بهم زنگ زد و گفت برمیگرده ولی نتنها برنگشت،زنگ هم نزد.قرار بود امروز برگرده. روزی که من قرار بود برم پیشش.ولی صبح که زنگ زدم جوابم نداد.منم بلیطم رو کنسل کردم.همه میگن بد به دلت راه نده...اما من نمیتونم. من ادمی هستم که همیشه به بدترین شرایط ممکن فکر میکنم.همش همینه.مغز من چنین فضای تاریکیه.اگر امروز تا ساعت 7 عصر زنگ نزنه یعنی همه چی خیلی اشتباه پیش رفته.بدقوله.سواستفاه کننده از اعتماد خرد شده منهدارم به این فکر میکنم ادم مرده هم دقیقا همینهنیست.تلفنش رو جواب نمیده.هیچ حسی بهت نمیده. وجود نداره.نمیشه روش حساب کرد.پس من درواقع دارم یاد میگیرم چطوری بدون تو زندگی کنم.دوست نداشتم برای من انقدر زود تموم شی. ...
ادامه مطلب بیشترین چیزی که روابط رو نابود کرده حسادت و مقایسه استبیشتر دوستام رو بخاطر این از دست دادم که سعی میکردن خودشون رو به من ثابت کنن و نتونستن.واقعا این غرور چیه که همه چیزت رو ازت میگیره؟ من هیچ وقت احتیاج نداشتم ادمای اطرافم بی نقص باشنهمرو همونطور که بودن دوست داشتم.معلوم شد دوست داشتن من هرگز کافی نیست و اونا باید میتونستن خودشون رو دوست داشته باشن تا پیش من بموننکه نتونستن...ادمای زغالی وقتی کنار طلا قرار میگیرن دائما سعی میکنن الماس بشن تا ثابت کنن بهترن. برای همینه که وقتی دارن خودشون رو کشف میکنننمیزارن کسی بهشون کمک کنه.حس میکنن اگر مورد حمایت قرار بگیرن یجای کار میلنگه.خصوصا ما ایرانی ها خیلی جماعت "خودم تنهایی رسیدم اینجا"یی هستیم اشکالی هم نداره...اما باعث شد من بفهمم چرا بعضی ادما معاشرت با ادمای ضعیف تر از خودشون رو ترجیح میدن...اون ادمای ضعیف مشکلی ندارن با کمک خواستن. ادم مغر...
ادامه مطلب یکی توی پست قبلیم به اسم عزراییل کامنت گذاشته بود که: اومدم ببرمت دیدم کارت درسته 20 سال دیگه میام...حقیقتا داشتم به این فکر میکردم این جماعت ایرانی چی میزنن؟ یکی چند سال پیش به اسم پلیس فتا(سرباز پنهان امام زمان) اومده بود برام تو کامنت احضاریه نوشته بودیکی دیگه درباره سکس مامان بابام نوشته بوداین اخری هم عزراییل یعنی یجوری مغزا اسیدیه اصلا موندم.... ...
ادامه مطلب اگر کسی منو بشناسه میدونه که توی این دنیای عجیب غریب پر از درد بدبختی طاعون بمب اتم و سقط جنین دغدغه من فقط و فقط هنر بوده و هست. البته که هنر میتونه مستقیما یا غیر مستقیم به تمامی مسائل انسان از جمله این هله هوله هایی که گفتم بپردازه اما من هنر رو برای خودش و چیزی که هست و طوری که هست و شکلی که بوجود میاد میخوام.اگر یکی منو خیلی بشناسه،میدونه همیشه مثل یک کفشدوزک توی تار عنکبوت چسبناک «کمال گرایی» گیر افتادم.دست و پای من دقیقا مثل یک حشره شکار شده بستست. همیشه حس میکنم به اندازه کافی خوب نیست و حس این کافی نبودن عموما در مفاهیم گربیان گیرم میشه. من اینطوری ام که اول به هیچی فکر نمیکنم و میگم بزار یه چیز حسی درست کنم و بعد با خودم میگم این که عمیق نیست. فاقد ارزشه.و بین تارهای خونه کثیفم قل قل میخورم و منتظر میشم یه جرقه ذهنم رو روشن کنه. ...
ادامه مطلب من نوشتن توی این وبلاگ رو با گفتن یه راز شروع کردم.اون راز درباره عشقی بود که اون موقع گفته بودم 5 سال توی قلبم نگهش داشتم. اون موقع 16 سالم بود.الان 22 سالمه.یه بخش هایی از زندگیم هست که من هیچی درباره اش نگفتم اینجا.دلیلش اینه که من کم کم مخاطب گرفتم و اشنا شدن با ادما باعث میشه تو بخوای خود واقعیت رو مخفی کنی.من خیلی چیزا رو نگفتم.البته که یه سری مشکلاتی هم پیش اومد که باعث میشد نخوام بگم چون ممکن بود پاک شه اینجا.بهرحال،من بخشی از تغییرات عمیق درونیم رو پنهان کردم و موقعی که من واقعا تبدیل شدم به ادم جدید،دیگه اینجا چیزی ننوشتم.وقتی 17 سالم بود اتفاق خیلی عجیبی افتاد برام. البته عجیب هم نبود ولی خب چیزی بود که باعث شد خیلی چیزا تغییر کنه.من و کسی که دوستش داشتم به نحوی بالاخره بهم نزدیک شدیم. من یه ادم جدید بودم،اون یه ادم جدید بود و...من با فرار کردن و انکار کردن و بیش از حد منطقی بود...
ادامه مطلب زندگی خیلی سخته. هیچ دلیلی ندارم توضیح بدم چرا چون حقیقتا من با کسی که خودش این سختی رو حس نمیکنه حرفی ندارم.امروز میخوام درباره دوستی بنویسم.حسی که درباره دوستی دارم. امسال من یه درس خیلی بزرگ گرفتم: آدمها موندنی نیستن. حضور هرکس توی زندگی مقطعیه.فهمیدم که نمیشه ادمها رو مجبور کرد تورو دوست داشته باشن " همونطوری که هستی" و حقیقتا تو هم هیچ وقت نمیتونی ادما رو "همونطور که هستن" دوست داشته باشی.فهمیدم که خیلی وقت ها ادم انقدر میره توی ذهن خودش که کاملا فراموش میکنه اون بیرون ادمایی هستن که بهش اهمیت میدن و منتظرن.من توی سالهای اخیر کلی دوست از دست دادم. این چیز بدی نیست. زندگی یه اتاقه که نمیتونی شلوغ نگهش داری. اسباب های قدیمی،پوستر های پاره شده رو دیوار،سی دی های خش درا...همشون باید دور ریخته بشن.دیروز یکی از دوستام رو بلاک کردم چون واکنشش نسبت به مرگ ابراهیم گلستان "100 سالش بود" بود.بهش...
ادامه مطلب خیلی جالبه.من تازه فهمیدم که چقدر درست کردن این وبلاگ تصمیم درستی بوده.وقتی به نوشته های چند سال پیش نگاه میکنم میفهمم واقعا تغییر کردم.قبلا یه ادمی بودم که دوست داشتم نظر همه رو دباره احوالاتم بدونم.الان اصلا اینطوری نیستم.راستش حتی برام اهمیتی نداره اگر ببینم کسی چیزی از مطالبم رو نمیخونه.نه دنبال دیده شدنم نه دنبال فهمیده شدن.واضحه که فقط دارم سعی میکنم خودمو بشناسمچقدر قبلا از اینکه یکی باهام همدردی کنه خوشم میومد. الان حس خنده داری بهش دارم.این حس خوبیه که میدونم چقدر تغییر کردم و حقیقتا این تغییرات رو دوست دارم. ...
ادامه مطلب