چقدر حرف درداور زدم.
دهنم بوی خون گرفت...
یه دیالوگ از یه فیلم بود که میگفت: این خاطره های خوبی که وقتی بهش فکر میکنم حالم خوب میشه،فقط شاید توی عمرم 3 بار دیگه بهش فکر کنم.
و چنین چیزی که انقدر بهم حس خوبی داده فراموش میشه...
یکی از دلایلی که من مینویسم حفظ خاطراته. پس باید درباره چیزایی که واقعا حالم رو خوب میکنه هم بنویسم :)
من و دوستم جفتمون یک رشته میخونیم توی دو تا دانشگاه متفاوت. و از قضا هر دو یک استاد مشترک داشتیم :)
این استاد مذکور یه ادمیه شدیدا سوژه و چون ممکنه از اون چیزی که من فکر میکنم مشهور تر باشه اسمش رو نمیاریم...
خلاصه وقتی داشتیم با دوستم حرف میزدیم کلی به این ادم خندیدیم...
حالا چرا؟ چون همه چیش عجیبه....
من تاحالا باهاش کلاس نداشتم برای همین فقط ادای ظاهریش رو درمیاوردم.
شما تضور کن یه کچل چشم طوسی...خیکی و قد کوتاه تکیه میده به دیوار یه کیف دوشی قهوه ای هم داره.
اپل واچش هم همیشه دستشه دستشم پشمالوئه...
خلاصه که ما کلی خندیدیم به ایشون...
همین.
شروع...ما را در سایت شروع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 46