شروع

خرید بک لینک
چیزی که الان دارم مینویسم مصداق بارز اندیشه سطحیهولی همین اندیشه های سطحی برای مغز ما میشن معضلاتی که نمیتونیم حلشون کنیم.و کم کم مثل یک بالون سمی گنده میشن و تو صورتمون میترکن و نابودمون میکنن.اگرچه هر ثانیه از روزایی که داره میگذره احساس نابود شدن میکنم ولی با این همه بعضی وقتا یه اتفاقایی میوفته که حتی بیشتر از روزای عادی حس میکنم زندگی یه استخون سفت گیر کرده تو گلومه.خوشحالم که کسی اینجا نیست که بخواد چیزایی که مینویسم رو بخونه ولی در عین حال انگار دارم جایی حرف میزنم که صدام شنیده میشه.خلاصه که بگم من یه دانشجویی هستم که وقتی 18 19 میگیرم معدلم میاد پایین.چون در طول ترم خیلی فرت و فرت 20 میگیرم از بس که سخت کوشمامروز جمعه 25 خرداد فاکینگ 1403 دو تا از اساتید جفتشون به من 18 و یکی 18.75 دادن خصوصا از 18.75 انتظار نداشتم...فکر میکردم بهم 20 میده خلاصه جمعه رو با جر دادن اساتید ایران زمین شروع کردم.حقیقتا انتظاری که دارم اینه که نمره هام رو درست کنن و اگر 20 نمیدن حداقل 19.5 بدن...البته که یکی از اساتید پیامم رو هنوز نخونده...امیدوارم این دانشگاه لعنتی که فقط به امید مهاجرت دارم تحملش میکنم زندگی رو از ماتحتم بیرون نکشهخاطرات, دانشگاه, دانشگاه هنر, خاطره شروع...ادامه مطلب

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 7:38

روال وبلاگ من نوشتن متن های طولانیه...این روزا یه وضیعیتی دارم که اصلا حرفهام توی کلمات نمیگنجه و اصلا حوصله هیچ اضافه گویی رو ندارم.از طرفی حس میکنم اگر هیچی ننویسم اینجا دوباره زیادی تو افکارم فرو میرم و دچار فروپاشی روانی میشم...پس میشه گفت ساده ترین چیزی که میتونم بگم الان اینه که در موقعیت خوبی نیستم...پر از حرفهای نگفته شدم و این چند هفته واقعا بهم فشار روانی وحشتناکی وارد کرده.افسردگی, فلسفه, اضطراب, خاطرات شروع...ادامه مطلب

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1402 ساعت: 21:46

این روزا حال عجیبی دارم.نه اینکه عجیب بودن برای من عجیب باشه،اما حقیقتا و عمیقا چیزی حالم رو بهتر نمیکنه و هر چیز کوچیکی خسته و عصبیم میکنهاین چند هفته ای که گدشت من بهترین اتفاقا برام افتاد و ذره ای شادی رو حس نمیکنم.بخشی از من پذیرفته که بعد از شادی ها بدبختی میاد.هیچ وقت نمیتونم شاد باشم یا حس کنم همه چیز داره بهتر میشه.اصلا به این اعتقاد ندارم.افسردگی, فلسفه, اضطراب, خاطرات شروع...ادامه مطلب

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 12:58

این روزا من رشد رو درون خودم حس میکنم.یه زمانی بود من فکر میکردم برای ادم بهتری بودن لازمه خشم خودتو کنترل کنی.لازمه بخشنده تر باشی دوستانه تر باشی.اما الان که بزرگتر شدم کاملا میدونم مهربانی بزرگترین دستاورد وجودی انسانه و هرکسی لایقش نیست.وقتی میبینم یکی باهام رفتار اشتباهی داره با افتخار میزنم پاره اش میکنم.یه افعی میتونه نیش نزنه اما همیشه باید هیس هیس کنه...این درسا خیلی درسای خوبین که دارم میگیرم.احساس میکنم نسبت به قبل انسان بهتری ام.چون برای خودم،خود بهتری ام.عشق, شعر, خاطرات, دلنوشته شروع...ادامه مطلب

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1402 ساعت: 16:26

همین چند دقیقه پیش فیلم بلوند رو دیدم.چرا دروغ...من اصلا ادم شادی نیستم.پر از غم و تاریکی.مثل بچه مدرسه ای که کلی کتاب رو که حتی نیاز نداره هر روز با خودش میبره اینور اونورو داشتم به این فکر میکردم چطوریه که درد و ناراحتی سر راهم پیدا میشه؟انگار یه قسمتی از من همیشه تو گذشته مونده...مثل مرلین...مرلین وقتی فهمید حامله اس خوشحال شد...ولی بعد به یاد مادرش افتاد و وقتی مامانش رو دید ناراحت شد و ترسید.تهش فهمید اگر بچش نباشه همه چی بهتره...چون هیچ وقت بخودش اعتماد نداشت...اون بچه ای که مرلین یه زمانی بود و زیر میز قایم میشد خیلی ترسیده بود.مرلین دیگه نورما جین نبود،ولی بازم اون مرلین،توی چییزی که نورما کشیده بود گیر داشت..خیلی ترسیده بود...ترس و درد ادمو تموم میکنن...من کتاب خاطرات مریلین رو خونده بودم...چیزی از عشق 3 تایی و دو بار بارداری غم انگیز توش نبود برای همین خیلی حس جدیدی از فیلم گرفتمپر از درد...چون این روزا،بچه ها و عشق و از دست دادن بچه ها و شکست خوردن در عشق بیشترین چیزیه که توی ذهنمه...اگر چه از عشق رد شدم...اما بازم فکر میکنم بهش و به اینکه چیه؟چند وقت پیش یه خواب عجیبی دیدم...انگار میتونستم با بچه ای که ندارم حرف بزنم...خیلی عجیب بود.قضیه این بود که اون شب کل بدنم واقعا درد میکردخصوصا تخمدان ها و سایر اعضای زنانه ام.و وقتی خوابم برد اون خواب عجیب رو دیدم و بعد با صدای جیغ بچه تو گوشم از خواب پریدم...ظهر اون روز داشتم به این فکر میکردم که خب سقط جنین چیز اونقدر اشتباهی شاید نباشه...و انگار بچه ای که ندارم اون حرفا رو نه که شنیده بود،بلکه با تمام وجود حسش کرده بود.زنها همیشه مادرن حتی اگر بچه نداشته باشن.این خیلی حس عجیبیه. حسای خودم اخیرا باعث شد فیلم بلوند یه تاثیر شروع...ادامه مطلب

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1402 ساعت: 16:26

صفحه بندی