اندیشه سظحی شماره 39(بلوند)

خرید بک لینک

همین چند دقیقه پیش فیلم بلوند رو دیدم.

چرا دروغ...من اصلا ادم شادی نیستم.پر از غم و تاریکی.مثل بچه مدرسه ای که کلی کتاب رو که حتی نیاز نداره هر روز با خودش میبره اینور اونور

و داشتم به این فکر میکردم چطوریه که درد و ناراحتی سر راهم پیدا میشه؟

انگار یه قسمتی از من همیشه تو گذشته مونده...مثل مرلین...

مرلین وقتی فهمید حامله اس خوشحال شد...ولی بعد به یاد مادرش افتاد و وقتی مامانش رو دید ناراحت شد و ترسید.تهش فهمید اگر بچش نباشه همه چی بهتره...چون هیچ وقت بخودش اعتماد نداشت...اون بچه ای که مرلین یه زمانی بود و زیر میز قایم میشد خیلی ترسیده بود.مرلین دیگه نورما جین نبود،ولی بازم اون مرلین،توی چییزی که نورما کشیده بود گیر داشت..خیلی ترسیده بود...

ترس و درد ادمو تموم میکنن...

من کتاب خاطرات مریلین رو خونده بودم...چیزی از عشق 3 تایی و دو بار بارداری غم انگیز توش نبود برای همین خیلی حس جدیدی از فیلم گرفتم

پر از درد...چون این روزا،بچه ها و عشق و از دست دادن بچه ها و شکست خوردن در عشق بیشترین چیزیه که توی ذهنمه...اگر چه از عشق رد شدم...اما بازم فکر میکنم بهش و به اینکه چیه؟

چند وقت پیش یه خواب عجیبی دیدم...انگار میتونستم با بچه ای که ندارم حرف بزنم...خیلی عجیب بود.قضیه این بود که اون شب کل بدنم واقعا درد میکرد

خصوصا تخمدان ها و سایر اعضای زنانه ام.و وقتی خوابم برد اون خواب عجیب رو دیدم و بعد با صدای جیغ بچه تو گوشم از خواب پریدم...

ظهر اون روز داشتم به این فکر میکردم که خب سقط جنین چیز اونقدر اشتباهی شاید نباشه...

و انگار بچه ای که ندارم اون حرفا رو نه که شنیده بود،بلکه با تمام وجود حسش کرده بود.

زنها همیشه مادرن حتی اگر بچه نداشته باشن.این خیلی حس عجیبیه.

حسای خودم اخیرا باعث شد فیلم بلوند یه تاثیر عجیبی روم بزاره...درواقع خیلی غم انگیز.


افسردگی, فلسفه, اضطراب, خاطرات

شروع...

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1402 ساعت: 16:26

صفحه بندی