من یه زمانی دلم میخواست اون حس رو تجربه کنم که بخاطر یه چیزی حاضر باشم هرکاری بکنم.
حقیقتا الان دارم تو اون حس غلت/قلت میزنم... من مثل یه ماهی توی روغن برای رسیدن به فقط چند ثانیه ارامش جلز و ولز میزنم...
و نیستش...مثل یه گربه مادر که بچه اش رو گم کرده باشه.از این ور به اون ور.با تمام وجودم میگردم.با استیصال از زمین و زمان میخوام که فقط فقط یه لحظه
یه روز.من توی اضطراب اب پز نشم.فقط یبار بعد از سالها.
این اضطراب از اوناست که اسنخونت رو مثل اسید میسوزونه. استخون که نداشته باشی نمیتونی وایسی. وقتی ایستادن نباشه زندگی هم نیست.
از کار میوفتی و تموم میشی.خیلی زود دیگه "بودن" معنای خودش رو از دست میده.
و از خودت میپرسی:"چرا من نمیمیرم؟"
شروع...ما را در سایت شروع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 62