اندیشه شماره 17

خرید بک لینک

برای من همیشه خودکشی یه گزینه بوده. حالا چه مردم خوششون بیاد چه خوششون نیاد.

بعلاوه اعتقاد دارم اگر یکی خودشو میکشه نباید نجاتش داد.درد بازمانده بودن اونم وقتی خودت واقعا دلت نمیخواد بدتر از مردنه.

اما چیزی که عمیقا ازارم میده اینه که وقتی اسم خودکشی میاد همه میگن:زندگی کن تو جوونی کلی تجربه هست این کارو کن اون کارو کن

و خب...جوونی یعنی حس جوونی داشته باشی.چیزی که من ندارم.

و خقیقت اینه که من تقریبا همه تجربه هایی که مردم میگن حال ادمو خوب میکنه رو داشتم و همش فقط حالم رو بدتر کرده.

من نمیدونم چطور میشه با زندگی کنار اومد.

تنها دلیلی که خودکشی نکردم ترس از اینه که واقعا همه مشکلات رو حل نکنه. اگر بعد از این چیزی باشه چی؟

فقط دارم منطقی نگاهش میکنم.

هرکسی میگه جهان پس از مرگ وجود نداره فقط برای خودش یه توجیه جور کرده تا مجبور نباشه به وجدان خودش جواب پس بده.

هیچ کدوم از ما اونطرف نبودیم.نمیدونیم واقعا هست یا نیست.

نمیدونم چرا مردم فکر میکنن باید درباره همه چی نظر بدن.

من حتی به پدر و مادرمم فکر نمیکنم.چون قبل از اینکه من بدنیا بیام اونا میدونستن چطور میشه بدون دختری به اسم من زندگی کرد

زمانی بوده تو زندگی اونا که من نبودم.چرا به چه دلیلی باید براشون اهمیت داشته باشه بودن یا نبودن من؟

قطعا دلشکسته میشن اما زندگیشون تموم نمیشه.زندگی رو یادشون نمیره. زندگی درونشون خاموش نمیشه

نه اونطوری که درون من خاموشه.حقیقتا یه رگی توی تن من مرده. چیزی که منو زنده نگه میداشته ریخته بیرون و من خالی ام

نه به چیزی فکر میکنم.نه کسی رو دوست دارم.نه از چیزی میترسم.نه چیزی خوشحالم میکنه.

همه چیز مثل یک گذر در جریانه.یک گذر همراه با سردرد های وحشتناک.پیچیدگی های غیر قابل تحمل.

همه اینا باعث میشن به یه چیز فکر کنم:کاش زودتر تموم شه.

شروع...

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 20:08

صفحه بندی