زندگی خیلی سخته. هیچ دلیلی ندارم توضیح بدم چرا چون حقیقتا من با کسی که خودش این سختی رو حس نمیکنه حرفی ندارم.
امروز میخوام درباره دوستی بنویسم.حسی که درباره دوستی دارم. امسال من یه درس خیلی بزرگ گرفتم: آدمها موندنی نیستن. حضور هرکس توی زندگی مقطعیه.
فهمیدم که نمیشه ادمها رو مجبور کرد تورو دوست داشته باشن " همونطوری که هستی" و حقیقتا تو هم هیچ وقت نمیتونی ادما رو "همونطور که هستن" دوست داشته باشی.
فهمیدم که خیلی وقت ها ادم انقدر میره توی ذهن خودش که کاملا فراموش میکنه اون بیرون ادمایی هستن که بهش اهمیت میدن و منتظرن.
من توی سالهای اخیر کلی دوست از دست دادم. این چیز بدی نیست. زندگی یه اتاقه که نمیتونی شلوغ نگهش داری. اسباب های قدیمی،پوستر های پاره شده رو دیوار،سی دی های خش درا...همشون باید دور ریخته بشن.
دیروز یکی از دوستام رو بلاک کردم چون واکنشش نسبت به مرگ ابراهیم گلستان "100 سالش بود" بود.
بهش گفتم پس تا من اسمش رو اوردم سرچش کردی و اونم گفت" حتی ارزش سرچ کردن رو نداشت"
حقیقتا توی زندگیم جای ادمهای خیلی خیلی کمیه.
یکی از دوستام با کلی مشکل دست و پنجه نرم میکنه. کمتر از 6 ماه پدرش و مادرش سرطان گرفتن. هفته پیش هم برای پدربزرگش تشخیص سرطان دادن
این اتفاقا باعث شده گیر کنه تو سر خودش.با من کم حرف میزنه و جواب پیام هام رو نمیده. خیلی کم میریم بیرون.مثلا 10 روزی یبار همو شاید ببینیم.
اما حس میکنم این سردی رو فقط با من داره.انگار از من داره فاصله میگیره. نمیدونم چرا.
چرا رفاقت یه باغه که انقدر افت زدنش ساده است؟
شروع...ما را در سایت شروع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51