هفته پیش،گفته بودم که دائما به خودکشی فکر میکنم و اگه هنوز خودکشی نکردم به امید پنجشنبه هفته دیگس که با دوستام قراره بیرون برم...
خب،حالا دیگه اون پنجشنبه به گذشته پیوسته...نمیدونم بگم خاطرات یا گذشته...این دوتا شبیه همن ولی در عمق باهم خیلی خیلی تفاوت دارن...
خاطره رو بیاد میاری و گذشته رو فراموش میکنی،و من میگم تمام روزهایی که با دوستام خوش بودم بخشی از گذشتس چون نمیتونم بیاد بیارمش و با یاداوریش لبخند بزنم...
واسه همینم دارم به خودکشی فکر میکنم طوری که انگار هرگز هیچ لحظه زیبایی تو زندگی من وجود نداشته...
این دو سه روز واقعا بهم سخت گذشته و اگه بخوام تصویری از روحم بکشم،اون پر از حفره های عمیق خون آلود و کبودی های زیاده...البته اگه بخوایم تصور کنیم من هنوز روحی دارم...من واقعا حس میکنم از درون مردم...
انگار همه چیزو فراموش کردم،همه ادمهایی که یه روز میشناختمشون...انگار همه برام غریبن. و حقیقتا من مثل قبل از هیچ کدوم از چیزهایی که خوشحالم میکرد لذت نمیبرم..
از خودم متنفر شدم و شدیدا حس میکنم محکوم به نابودیم...
حس میکنم باید خودمو گم و گور کنم...گاهی دلم میخواد خودمو توی یه جعبه بزارم و اون جعبه رو به دور ترین نقطه دنیا،به فراموش شده ترین مکان روی زمین پست کنم...جایی که حتی دیگه دست خودمم به خودم نرسه..
این چند وقت،از هرچیزی که فکرشو بکنید نا امید شدم.احساس میکنم هیچ چیز نمیتونه حال یه ادم غمگین رو خوب کنه...عشق؟دوست؟پیتزا؟فیلم؟سفر؟...
باور کنید هیچ کدومشون...اینو مطمئنم.حقیقت تلخ زندگی اینکه هرجایی و در هرچیزی یه موضوع ازار دهنده وجود داره که میتونه باعث شه هرگز خوشحال نباشی...
این یه مدت حتی قلمم خشک شده بود...حتی فکرم...من حتی نمیتونستم فکر کنم...
احساس میکردم دارم توی یه اقیانوس تاریک وناشناخته غرق میشم و کسی نمیتونه غرق شدنمو ببینه...البته من هنوز این حسو دارم...
بزرگترین مشکل من اینکه همیشه حس میکنم اضافی،ازار دهنده و رنج اورم...من نمیتونم خودمو ببخشم و هر لحظه حس میکنم مستحق تنبیهم...
یجورایی،وقتی کسی دوستم نداره،وقتی کسی بهم بدی میکنه حس بهتری دارم.احساس میکنم دارم تاوان بدی هایی که کردمو میپردازم و حقیقتا تو چنین شرایطی،وجدانم آروم تر و خوابم آسونتره...
سوال اصلی اینکه چرا الان حالم خوب نیست با اینکه دارم رنج میکشم؟
فکر کنم خودم بدونم...من حالم خوب نیست و دارم ادمهایی که دوستم دارن رو ازار میدم و اونا در ازاش منو میبخشن...اینو دوست ندارم...دوست دارم اونا دلیلی برای نفرت از من و من دلیلی برای نفرت از اونها داشته باشم و نمیدونم این احساسات عجیب غریب از کجا میاد...شاید از یه روح مرده...شاید از یه شیطانی که درون همه ما زندگی میکنه و در من انگار بدجوری بیدار شده...
امیدوارم هیچ کس توی شرایطی که من الان توش قرار دارم قرار نگیره...
شروع...ما را در سایت شروع دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82