
خیلی وقت بود اینجا چیزی آپلود نکرده بودم ولی امروز میخوام بکنم چون دلم بدجوری گرفته
شاید خیلی براتون مهم نباشه...اما میدونید من چجوری به خاطراتم برمیگردم؟به گذشته؟
با دوباره چک کردن چارت های قدیمی تر موسیقی...مثلا سال 2012 یا 2015...
این کار به شیوه عجیبی برام آرامش بخشه...منو درست میبره به اولین باری که اون اهنگ ها رو گوش دادم...
حس عجیب و فوق العاده ایه...
زندگی من بطور عمیقی به موسیقی دوخته شده بطوری که دقیقا نمیدونم موسیقی لحظات خوبی رو برای من میساخت یا لحظات خوب باعث میشد موسیقی ها برام لذت بخش باشن...
نمیدونم...من این چند سال اخیر بدجوری غمگین و دلگیرم
هر سالی که میگذره میگم کاش پارسال بود و هر هفته میگم کاش هفته پیش بود و کلا من دارم توی گذشته زندگی میکنم...شاید چون نمیدونستم چطور باید ازش لذت میبردم...
گاهی دوست دارم به عقب برگردم،نه برای تغییر دادن چیزا،فقط برای دوباره حس کردن چیزایی که دوستشون داشتم و...قدرشونو نمیدونستم...
من میدونم چرا اهنگ های قدیمی خوشحالم میکنه،چون قبلا من زندگی زیباتری داشتم و قدرشو نمیدونستم...
من یادمه وقتی 15 یا 14 سالم بود،حقیقتا میگم،آفتاب درخشندگی بیشتری داشت،زردتر بود...
الان احساس میکنم توی یه دنیای خاکستری رنگی نما گیر افتادم...یا شاید چشمای من دیگه نمیتونه رنگها رو ببینه...شاید عینک آفتابی رو چشمام زدم...
اگه رو چشمامون عینک آفتابی باشه،شاید نور تیز خورشید چشمامونو آزار نده ولی هیچ رنگی هم نمیتونیم ببینیم...
من احساس واقعا بدی دارم...همه چیز تکراری شده...از هیچ چیز لذت واقعی نمیبرم...
من آدم قبلی نیستم...من دختری که الان هستمو دوست ندارم...من دختر چندسال پیشو بیشتر دوست داشتم
من دلم برای خندیدن از ته دل تنگ شده...دلم برای همه چی تنگ شده...برای همه چی...دلم برای بیخیالی که قبلا داشتم تنگ شده...
احساس میکنم درگیر کلیشهای آدم بزرگونه شدم...رژیم میگیرم و ورزشای سنگین میکنم ولی بیشتر وزن اضافه میکنم...نمیدونم چرا احساس میکنم باید یه مدل ویکتوریا سکرت باشم؟؟؟مگه به اندازه کافی خوب نیستم؟
اره درسته من حس میکننم به اندازه کافی خوب نیستم با اینکه شاید باشم...قطعا هستم...
چیزی که احتیاج دارم باوره...و چند تا اهنگ خاطره انگیز قدیمی...حالا میفهمم چرا پدرم فقط اهنگ های دهه 80 و 70 میلادی رو گوش میده...
من واقعا دلم میخواست اون دفترچه خاطرات هایی رو که ریختم دور برگردونم...ولی میدونم نمیشه...
من مثل یه ادم پیر شدم که متوجه گذر زمان نمیشه...نمیفهمم این روزا که میگذره،عمرماست...عمری که کوتاهه و یباره و ما بازم داریم اینطوری هدرش میدیم...
وقتی به یه عکس خاطره انگیز نگاه میکنم،یادم نمیاد این مال پارسال بود یا امسال یا پیارسال...
من دارم فراموشی میگیرم...و قسمت دردناکش اینکه دارم چیزهایی رو فراموش میکنم که دوستشون داشتم و خاطرات و افکار تلخم همیشه عین یه گونی سیب زمینی کپک زده همراهمه...
شروع...ما را در سایت شروع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 94