اندیشه سطحی 2 (عشق)

خرید بک لینک

من نوشتن توی این وبلاگ رو با گفتن یه راز شروع کردم.اون راز درباره عشقی بود که اون موقع گفته بودم 5 سال توی قلبم نگهش داشتم. اون موقع 16 سالم بود.

الان 22 سالمه.

یه بخش هایی از زندگیم هست که من هیچی درباره اش نگفتم اینجا.دلیلش اینه که من کم کم مخاطب گرفتم و اشنا شدن با ادما باعث میشه تو بخوای خود واقعیت رو مخفی کنی.من خیلی چیزا رو نگفتم.البته که یه سری مشکلاتی هم پیش اومد که باعث میشد نخوام بگم چون ممکن بود پاک شه اینجا.

بهرحال،من بخشی از تغییرات عمیق درونیم رو پنهان کردم و موقعی که من واقعا تبدیل شدم به ادم جدید،دیگه اینجا چیزی ننوشتم.

وقتی 17 سالم بود اتفاق خیلی عجیبی افتاد برام. البته عجیب هم نبود ولی خب چیزی بود که باعث شد خیلی چیزا تغییر کنه.

من و کسی که دوستش داشتم به نحوی بالاخره بهم نزدیک شدیم. من یه ادم جدید بودم،اون یه ادم جدید بود و...

من با فرار کردن و انکار کردن و بیش از حد منطقی بودن زخم های خیلی عمیقی رو عمیق تر کردم انقدر که حس میکنم الان داره منو میکشه.

من حتی نمیدونم باید چطور خوب شم. اما الان اینو فهمیدم،دلتنگ شدن عیبی نداره،حس نفرت هم عیبی نداره،زمان دادن عیبی نداره

اما انکار کردن،سرکوب کردن احساس،تحقیر کردن خود،فرار کردن از احساسات همشون ایراد دارن.

تمام چیزی که الان بهش فکر میکنم همینه.حسی که داشتم.حتی اگر کلیشه ای بنظر بیاد،گاهی حس میکنی فقط یه نفر یه بار تو زندگیت پیدا میشه که وقتی کنارشی به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنی...

شروع...

ما را در سایت شروع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 18:51

صفحه بندی