اندیشه سظحی شماره 39(بلوند)
همین چند دقیقه پیش فیلم بلوند رو دیدم.چرا دروغ...من اصلا ادم شادی نیستم.پر از غم و تاریکی.مثل بچه مدرسه ای که کلی کتاب رو که حتی نیاز نداره هر روز با خودش میبره اینور اونورو داشتم به این فکر میکردم چطوریه که درد و ناراحتی سر راهم پیدا میشه؟انگار یه قسمتی از من همیشه تو گذشته مونده...مثل مرلین...مرلین وقتی فهمید حامله اس خوشحال شد...ولی بعد به یاد مادرش افتاد و وقتی مامانش رو دید ناراحت شد و ترسید.تهش فهمید اگر بچش نباشه همه چی بهتره...چون هیچ وقت بخودش اعتماد نداشت...اون بچه ای که مرلین یه زمانی بود و زیر میز قایم میشد خیلی ترسیده بود.مرلین دیگه نورما جین نبود،ولی بازم اون مرلین،توی چییزی که نورما کشیده بود گیر داشت..خیلی ترسیده بود...ترس و درد ادمو تموم میکنن...من کتاب خاطرات مریلین رو خونده بودم...چیزی از عشق 3 تایی و دو بار بارداری غم انگیز توش نبود برای همین خیلی حس جدیدی از فیلم گرفتم...
ادامه مطلب